تبليغاتX
...
...

سلام

امروز بعد از چند ماه اومدم اينجا.باورم نميشد هنوزم واسم نظر مي دين

سه چهار تا نظر خصوصي خوشکل هم داشتم.خوشحال شدم.يکم دلم

باز شد شايدم وا شد,ممنون....

نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 

اي تو ابريشم

تو اي مخمل تبار

اي تو بي مرز

اي تو شهر بي حصار

اي دهان تو پر از عطر غزل

اي زلال خانگي

بر من ببار

سرخي من از تو اي آتشفشان

اي غزل رنگين كمان ماندگار

لحظه هايم را ببر تا پشت خواب

اي تو تكرار من ، اي آيينه دار

با تو بايد سايه را پيدا كنم

در تو بايد گم شوم ديوانه وار

تشنه بايد بود و از دريا گذشت

با توام اي حسرت هر شوره زار

اي تو جادوي شب ميلاد عشق

سبز سبزم كن در آغوش بهار

ناز من چيزي بگو حرفي بزن

اي تو تعريف من و تعريف يار

اي قديمي مثل يك آهنگ دور

مثل لالايي پر از خواب ديار

با تو بايد سايه را پيدا كنم

در تو بايد گم شوم ديوانه وار

تشنه بايد بود و از دريا گذشت

با توام اي حسرت هر شوره زار

با توام اي حسرت هر شوره زار

جوشش عشق مرا در خود ببين

اي دو چشمت انفجار چشمه سار

با توام اي خوب خوب خوب من

خسته ام از انتظار و انتظار

اي زلال خانگي بر من ببار


نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 

امروز آخرين روز فيزيو پات بود،

سميو خوب بود

گروه بندي ها افتضاحه،

بدتر از اين نمي شد

از خانوم ... خيلي عصبانيم

اوضاع اصلا بر وفق مراد نيست

واسه بابا بزرگ يكي از دوستاي عزيزم يه اتفاق بد افتاد

امتحان بد بود

تو قرنطينه خوش گذشت

آقاي نعمت خواه مهربون بود

دكتر كارگر گير بود

بچه هاي رفسنجان رفتن

ارغوان رفت

از همكلاسياي عزيز دلم جدا شدم

ناراحتم

ناراحتم

ناراحتم

.....

نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 

 

سلام دوستای گلم ....آهای با شمام ... چیه چرا دیگه تحویل نمی گیرین ... هان
حالا ما چند روز دیر کردیم باید اینجوری کنین  ... بابا خیلی بی معرفتین ...

بگذریم...بچه ها امروز یه شعر خیلی خوشکل خوندم واقعا به دلم نشست حیفم اومد نذارمش

من فکر می کنم که بزرگترامون ما رو از خدا ترسوندن انقد که باعث شدن ما خیلی از خدامون دور شیم

یکی می گفت خدا مثل مادره من حرفشو واقعا قبول دارم ولی نمی دونم چرا بزرگترامون دوس دارن ما

رو اینجوری از خدا بترسونن

من هنوز فلسفه ی نماز عربی خوندن رونفهمیدم آره شنیدم واسه وحدت و این حرفا اصلا هم نمی خوام

 در این موردا بحث کنم فقط فکر می کنم ما تو تکرار و عادت گم شدیم حرف زدن با خدا یادمون رفته

بعضی وقتا که به عسل می گم واسم دعا کنه بهش حسودیم میشه که انقد راحت حرفشو به خدای خودش

می زنه کاش به جای یاد دادن هزار جور ذکر و صلوات بهمون باد می دادن می شه یه روز با خدا تنها

بود و حرف زد میشه عاشقش بود می شه پرستیدش نه اینکه ۴ رکعت نماز دست و پا شکسته بخونیم و

 فکر کنیم با این کارمون داریم خدا رو می پرستیم می دونم نماز لازمه ذکر لازمه اما به شرط اینکه نشه

 یه عادت هر روزه که فقط برای ادای تکلیف و ترس از جهنم انجام میشه  

اینم اون شعری که گفتم.....

"نمی خواهم خدایم بی کران باشد

نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان

نمی خواهم که باشد این چنین آخر

خدا را لمس باید کرد!

نگو کفر است

خدا را می توان در باوری جا داد

که در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بویید

و این احساس شیرین است

نگو کفر است

که کفر این است

که ما از بیکران مهربانی ها

برای خود

خدایی لامکان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن

ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی

و باید گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم

که در هر خانه ای آخر خدایی هست

نگو کفر است

اگر من کافرم , باشد

نمی خواهم خدایا؛ زاهدی چون دیگران باشم

نمی خواهم خدایم را

به قدیسی بدل سازم

که ترسی باشد از او در دل و جانم

نگو کفر است

که سوگند یاد کردم من

به خاک و آب و آتش

باری ای دوست

خدا زیباترین معشوق انسانهاست

خدا را نیست همزادی

که او یکتاترین

عاشق ترین

معبود انسانهاست"    شاعرش فکر کنم خانوم میلادی باشه

نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 

زندگي يك واقعيت است          كوتاه يا بلند             سرخ يا خاكستري

همه اينها سكويي براي آغازند       هيچ كس نمي داند تا كجا زندگي پيش ميرود

بگذاريد به ابد بينديشيم.

خاطرات من و تو تاريخ است        

 من انسان ها را          و انسان ها مرا دوست مي دارند

اين دلخوشي است          براي هر روز من

بايد به پيش بروم                  امروز مي روم       تا تنها نمانم

 

نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 

کجایی عزیز مهربونم؟

امروز خیلی به یادت اشک ریختم پنج شیش بار آهنگی که دوست داری رو گوش دادم

دلم بدجوری تنگتهیاد شبایی که قدرش رو اصلا ندونستیم بخیر...

 بغض نشسته تو گلوم وقتی نشستی رو به روم ....

  چه حالتی داره چشات    نرگس بیمار چشات     چشم تو خوابم می کنه .....

                                                                  یادش بخیر...آبجی مهربونم

نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 



ديروز كه ديدم محل امتحان ميانترم دوباره صدوقيه كم مونده بود گريه كنم،



بابا نا سلامتي ما دانشجوي پزشكي هستيم


تا حالا كه تو اون سالن كذايي امتحان مي داديم بايد از يه طرف از سرما مي لرزيديم


و سوالارو جواب مي داديم،از طرف ديگه حواسمون باشه زنبور گردن آقاي نعمتخواه


رو نگزه(آخه فكر كنم بنده خدا حساسيت داره،خيلي از زنبور مي ترسه) 5 دقيقه يه بار


هم صداي كوبيده شدن آهنا رو هم كه مثل پتك مي خوره تو سر آدم،اين وسطا بايد حواست


باشه گنجشكا كه خونشون اونجاس رو سرت ... نكنن،هر از گاهي هم اون كارگر افغاني!!!


مياد فرغونش رو پر كنه ...،من كه از 16 جلسه هميشه 10 جلسه اش مال روز آخره


چجوري ميتونم با اون شرايط 4 تا سوال جواب بدم آخه؟؟


اما بازم 100 رحمت به اونجا،آخه سالن بيمارستا ن كه روزي 100 نفر ازش رد مي شن


و محل عبور و مرور خيلي از دانشجو هاست هم جاي امتحان گرفتنه؟هر دقيقه هم كه


يه پيج دارن،اونم سر درسي مثل فارماكولوژي كه هينطوري در بهترين شرايط هر چي


خوندي قاطي شده


سر امتحان فارما 1 من تا 3 بيدار بودم،صبح 5 بيدار شدم،با اون حال رفتم سر جلسه،


هيچي يادم نيست،همينكه ميام تمركز كنم يه كلمه يادم بياد"آقاي دكتررر ... سريعا اورژانس"


ديگه فايده نداره هر چي يادم اومده بود پريد


2دقيقه نگذشته دوباره سعي مي كنم تمركز كنم"آقاييييي .... رستوران"دوباره
پريد،



اين وسطم آسد(سيد) نشسته پشت سرم سوالاي فوق تخصصي از استاد مي پرسه،


هي روحيه منو تضعيف مي كنه(آخه نه كه رقيبشم واسه اينه) 


دكتر بابايي بسيار محترم هم كه فكر كنم درسش روبا كنكور اشتباه گرفته،


100 تا سوال 70 دقيقه،تو اون شرايط وحشتناك؟؟!!!



سر70 دقيقه هم داد ميزنه خودكارا بالا،بابا مگه چه خبره؟؟!!!به خدا تو كنكورم


اينجوري با كسي برخورد نمي كنن.


خلاصه فارما 1 كه خراب شد ولي اميدوار بوديم يكي از اين مسئولاي آموزش يا


حداقل نماينده هاي كلاسمون سعي كنن يه كاري كنن كه واسه فارما 2 ديگه شرايط


اينجوري نباشه،ولي انگار ...

 

نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 

سلام چطولین دوس موستای گلمممممممممممم

میدونم به سختی این چن روزه دوریمو تحمل کردین ولی روزگاره دیگه

یه موقع هایی اینجوری میشه روزگار

نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 






نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  | 



آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را 



نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  |